جلسه قرآن

سلام سامان مامان
امروز خونه مون جلسه قرآن بود همسایه های عزیز اومدن
خونمون ، خیلی خوشحال بودم بخاطری که اولین مراسمی بود
که تو خونه ما تشکیل می شد.

بعد از مراسم عزیز ومادر جون وعمه حمیده و خاله عذرابرای
ناهار موندن خونمون.

وقتی عمو مهدی اومد دیدیم یه پلاستیک گل دستش،از اونجا
بود که فهمیدیم عزیز دستور داده که واسش گل پیدا کنه
که مثل شما پویا رو زیر گل کنن.

اول پویا رو گذاشتن بین گلهای پر نشده بعد هم گلا رو پر
کردن و با لباس وبی لباس ازش عکس گرفتن بازم مثل شما.

پویا خیلی گریه می کرد مدام عزیز داشت جغجغه روبراش
تکون می داد تا آروم بشه و یه عکس ازش بگیرن فکر کنم یه
جاییشدرد می کرد قرار شد که عصر ببرنش دکتر.

شما رو هم گذاشتیم تو تاب مثل اینکه خیلی خوشت اومده بود
چون هیچی نمی گفتی بعدشم گذاشتیمت تو روروک .

دوتاش خیلی برات زوده ولی نمی دونم چرا بابایی تو رو بزرگ
می بینه و می گه وقتشه.

بعد از کلی عکس گرفتن رفتیم ناهار که دلمه برگ انگور
بود رو نوش جان کردیم که بعد از یه خواب ناز هم مهمونها
رفع زحمت کردن.





بقیه عکسها تو ادامه مطلبه









جلسه قرآن
